ایران من

تسلیت ایران عزیز .چرا اینهمه درد وغم

سالهاست فقط تسلیت بوده آیا وقت تهنیت نرسیده 

این مردم کی باید روز خوش داشته باشند 

در همه ی این سال ها  روزها را ورق می زنی بیشترشان غم بوده تا شادی 

چرا نباید مردم شاد باشند 

نکنه سرخوشی وشادی قلیلی در گرو غمگینی این ملت است

چرا این همه حوادث پی درپی وحاصل آن از دست دادن هم وطننان عزیزمان باشد

سانحه هوای اخیر وسانحه های هوای قبل تر وده ها سوانح کوچک وبزرگ رخ داده ومی دهد 

چرا به جای چاره اندیشی در فکر درست کردن چاله های بزرگتر هستید

غمتان باد ای غم گستران بر این ملت

روزی خواهد آمد شادی های که با غم مردم بدست آوردید زهرتان خواهد شد

کلاس درس

   لطفا ببینید بدون رمز است

ادامه نوشته

تفاوت

 

 

      شنیدن .گوش دادن

خبر خبر

جهت اطلاع کارمندان عزیز وزحمت نبکش به تازگی اعدادی توسط دولت سراسر محترم رونمایی شد البته با چونه زنی وتلاش کارشناسانه وچرتکه انداختن رئیس محترم برنامه وبودجه  به این اعداد رسیدند گویا پاداشیست ناچیز اما با برکت چون پول اسلام است البته خزانه به ته دیگ خورد ریئس جمهور عزیز از ارث پدریش زحمتشو کشید . (چه حکمتیست فقط برای کارمندان  به ته می رسه )برای زحمت نبکشان پا به مرگ عادی .اما دونه درشتاش فرق می کنه اونا ارث باباشونه به این که راضی نمی شند اون دونه درشتا عزیز ملتند چراغ هدایتند ولی نعمتند حقشونه نوش جانتان کیفشو ببرید گور پدر ملت و...

اما اعداد( 8.4.7.5.0.0.0)   وقتی اعداد رمز گشایی شدند به این شکل در آمدند البته ذوق نکن کارمند عزیز به ریال محاسبه شده

    

                    8475000 

      

!!!!!!!!!!!!

 

 

اسلام فقط دین احکام است !!!!!!!

ببینید

حال مردم

 

 

22  -40 ??=حال مردم

 

نخست وزیر

نخست وزیر کانادا نخست وزیر بلژیک را برای شام دعوت کردند 

مابقی رو شما تفسیر کنید

بی عدالتی

 

 

 

تصاویر از بالا به پایین 1-موسسه فقهی ا ئمه اطهار قم

 2-حوزه علمیه آیت الله خونساری

3-موسسه امام کاظم ( ع ) آیت الله مکارم شیرازی

 4-موسسه امام خمینی آیت الله مصباح یزدی

5-مدارس روستایی سر دشت 

 6-مدرسه روستایی شهر کرد

 

 

 

 

 

 

 

می بینید بی عدالتی هم شاخ داره هم دُم شاخش ستبر و دُمش کلفت شده می گید نه خودتون ببینید.

 

 

 آیا اضافه = اضافی !!!!

 اگه عوض شدیم عوضی نشیم

22

اغتشاش -بر انداز -منافق -مزدور - غیر خودی

بچه های عزیز ببینید

2اسحله +2اسحله= 4 اسلحه 

 ----------------------------------------------------------

 

البته 2گل +2گل هم می شود 4گل 

مگه نه

 

 

 

برای بقای دوستی دوستان باید فضیلت وارزش یکدیگر را بشناسند وبه هم به دیده ی احترام بنگرند.

فیلسوف بزرگ ارسطو

 

 

دادگستری استان.........

دربِ تحویل موبایل!!!!!

حس خجالتی

 تازه فارغ التحصیل شده بودم بعنوان دبیر عربی ابلاغم رو به یکی از مجتمع های آموزشی اطراف شهر که هم نوبت 

پسرانه داشت هم دخترانه بردم. وقتی وارد دفتر آموزشگاه شدم برای تحویل ابلاغ  شاهد محیطی صمیمی وگرم بودم همکاران در دفتر خنده بر لب داشتند با نشاط بودند ومدیر هم آدمی با محبت ودوست داشتنی بود وخوشحال شدم از این محیط صمیمی.همین گرمی وصفا دوستان در محیط کار باعث شد هم در امر تعلیم وتربیت مفیدباشیم هم  بتوانیم مناظر زیبای اطراف را ببینیم وبرنامه های تفریحی زیادی داشته باشیم همه همکاران سرویس داشتیم ساعت 12/30بعدازظهر می رفتیم کلاس تا 5/30غروب برمی گشتیم .امتحانات ترم اول تمام شده بود دبیر ادبیات سری دخترانه بخاطر زایمان 3ماه مرخصی گرفتند به من پیشنهاد کردند درس ادبیاتشان را بگیرم  اما بین دو راهی مونده 

بودم از طرفی حس خجالتی که از دوران کودکی به دلایل مختلف در من بزرگ شده بود که قادر به رو در روی 

باجنس مخالف نبودم وهمیشه خودم را مجاب می کردم که راه حل این است که فقط رو در رو نشوم از طرف

دیگر غروم اجاز نمی داد بگویم قبول نمی کنم بهر حال پذیرفتم که درس ادبیاتشون را بگیرم صبح روز بعد 

با دبیران خانم آمدم آموزشگاه برای تدریس دفتر حضور وغیاب را برداشتم آرام آرام رفتم بطرف کلاس وصدای تپش های قلبم به گوشم می رسید وپیش خودم می گفتم کاش تا صبح راه بروم اما به کلاس نرسم .اما چاره ی

نبود پذیرفته بودم وارد کلاس شدم دانش آموزان به احترام بلند شدند.صندلی ومیز مخصوص دبیر کنار بخاری بود 

گوشه ی میز را با دستم گرفتم روی صندلی نشستم سر تا پا خیس عرق شدم می لرزیدم حتی نشسته هر چه با خودم ور رفتم بعد از نیم ساعت جز معرفی خودم کاری نتونستم بکنم وجلسه اول تمام هفته بعد آمدم کلاس به سراغ دانش آموزان رفتم کمی نزدیکتر شدم که با اسمشون وروحیاتشون آشنا شوم جلسه دوم تمام شد در جلسه سوم شروع به تدریس کردم.اما هنوز این حس بد خجالتی درمن بود برام نقصی بود ودنبال بودم کاری کنم که خجالتی بودن را در خودم ازبین ببرم .آموزشگاه دیگری در مسیر راه برگشت مان به خانه بود آنجا هم دو نوبت 

دانش آموز دختر وپسر بود. برنامه ی به مناسبت تولد فاطمه زهرا (س)نوبت صبح با همکاری دانش آموزان دختر ودبیران خانم تدارک دیده بودند .خوب آنجا هم تدریس داشتم به مدیر آموزشگاه گفتم اگر ممکن است من در این برنامه سخنران باشم گفت اشکال نداره .دفتر آموزشگاه نشستیم تا دانش اموزان برنامه های  که داشتند از قیبل مقاله وشعر ... انجام بدهند .نوبت سخنرانی که شد آمدند سراغم انگار ملک الموت آمده بود چه اون لحظات سخت بود قابل وصف نیست می گفتم کاش قبول نمی کردم کاشکی بگویم نمی تونم 

اما چاره نبود باز چون خودم قبول کرده بودم آرام آرام توی راهرو به سمت نماز خانه که محل سخنرانی بود حرکت می کردم اما مجددا می گفتم چه خوب است این راه ادامه داشته باشد وبه نماز خانه نرسم اما رسیدم 

قبل از ورود به داخل به معاون آموزشی سپردم لطفا مراقب من باش ببین نقاط ضعفم کجاست

به محض ورود همکاران ودانش آموزان صلوات فرستادند.پیش خودم می گفتم چه سخنرانی .اینجا بدتر از کلاس بود چون هم تعداد بیشتر بود هم همکاران خودم که از لحاظ  علمی در یک سطح بودیم حضور داشتندباز طبق معمول نشستم روی صندلی ومقابلم میز تحریری بود وقرانی روی آن .حدود 5دقیقه لال شدم یعنی از درون حرفم می زدم اما زبانم لال شد هیچی یادم نبود بگویم اما در دلم که سخن می گفتم به خدا گفتم کمکم کن در جمع همکارانم آّبرویم نرود بانگاه چندین دقیقه ی به مخاطبین که اصطلاحیست در سخنرانی برای از بین بردن استرس 

چند دقیقه ی به مخاطبین نگاه کنی واشراف پیداکنی .اولین چیزی که به زبانم آمد سوره کوثر بود شروع کردم بعداز قرائت موضوع سخنرانی زندگی سنتی وصنعتی ورابطه آن با نوع زندگی فاطمه زهرا(س)بهرحال صحبت 

ما به بالای 35دقیقه کشیده شد ومعاون محترم گفتند تمام کنید وقت کلاس گرفته شد جمع وجور ونتجیه گیری کردم خودم به خودم نمره خوبی ندادم اما معاون گفتند خوب بود .چون قانع نشده بودم واز احساس خجالتی خیلی بدم می آمد باز از هر فرصتی بهره می بردم برای از بین بردن آن .یکی از همکارانم برای نمایندگی مجلس کاندیدا شده بود چون باهم دوست بودیم وهم فکر هم بودیم ازم خواست در برنامه هاش کمکش کنم یک روز

در برنامه ای که حدود300نفر اقشار مختلف بودندمن پذیرفتم سخنرانی کنم ابتدا شروع کردم از وظایف مجلس وقانون گذاری و دعوت به حضور در پای صندق رای و... واز برنامه های کاندیدا والا آخر وجمع بندی وتمام 

از خودم بیشتر راضی بودم وکاندیدا بیشتر بهر حال این مبارزه من بود  (البته خدا راشکر رای آوردند)با کم رویی یا حس خجالتی تا توانستم تا حدودی موفق شوم.ضمنا در جلسات دیگری ازجمله جلسه مدیران وجلسات شورای آموزش وپرورش که عضو بودم باز صحبت می کردم

دل نوشته

وقتی اندیشه ها بلاک وصداها حناق می شود

وقتی گرگ ها در پوست میش وحیله ها باب می شود

وقتی نداها فتنه وچشم ها گریه می شود

وقتی زردی رخسار مردم عادت دیرینه می شود 

وقتی نشاط قرنطینه می شود

وقتی سکینه دل مردم دریافت یارانه می شود 

وقتی بهای آب وبرق وگاز روزانه می شود

وقتی ارزش ها دوغاب وحال مردم خراب می شود 

وقتی حیف ومیل بی حساب می شود 

وقتی هوا بس نا جوانمردانه خراب می شود

وقتی ریه ها پر از رمل وماسه می شود 

وقتی روستاها خالی از سکنه می شود 

وقتی شهر ها بی سامانه می شود

وقتی شادی در خونه ها بیگانه می شود 

ای چشم بینای این دردها وقت نشده بیایی

گل وشبنم

نماد

 

لباس محلی عشایر 

بگذار تا بگم از دلم

------------------------------------------------------- 

بیلن تا بوشم اَژ دردی گه دیرم 
رنگه چی زردَلی زَردی گه دیرم 

دِنون اَرسردِنوتا کی؟ دیه بسمه
غصه تینی بنوتا کی ؟دیه بسمه

جیرم تاوی سِخونم سی بی آخر!
لش اِ ژیر بار غصه لی بی آخر!

خیارِ ژیر وَلگِ نورَسی بیم
مگرقاتل قصی تاته کسی بیم

بِسلمونل! دیه آزادم نِمیلِن
ولاپیچک گِری شادم نِمیلِن

بیلن تا بوشم اَژ دردی گه دیرم
منه آیم عملکردی گه دیرم

عجب دورونِ وِیرونیکه دردا !
عجب روژِ پریشونیکه دردا !

«وفا» اِ صحنه بی هنجاره اِمرو
«محبت» جنسِ بی بازاره اِمرو

«دِرو» اما نُخِل دم هرکسی که
«تقلب» دارِ میوه زوی رسی که

«دوزی» شغلیکه سرمایه نِمیتی
جوازکسم و آرایه نِمیتی

«ریا» امّا «ریا» امّا مِه کشتی
«ریا» چی دوزخ امّا مِه بِرِشتی

«ریا» هاتَه شکار جمعِ اِخلاص
ودس خالی؟ نه! وَتیخِ دَم اَلماس

«ریا» هاتُ «صداقت» بی کفن مِرد
دِلِم وِه چاوِ ناهَلمونه دِخ کِرد

چه سَرسوز و طراوت بار بیمو
هَماری باخِ بی دیوار بیمو

چَنی چی سِنه گل بی کینه بیمو
چَنی چی کِشتِ دویراِسوینه بیمو

«ریا» امّا یِهات اِ طورِ صومی
«ریا» امّا نه چی آفات شومی

«ریا» واسوره پاییزی گه بی گال
سُزونی حرمت هستی و تیتال

بیلن تا بوشم اَژدردی گه دیرم
هناسی هر مِدُم سردی گه دیرم

بِسَلمونی و پینه تویل دیاره
پیا داری و بافه سویل دیاره

کِلاوکج نایین َ ماشین و ماله
مقام و منزلت وَ گاله گاله

صفای دین و حرفِ دل پشیزی
کسی دُنیا ناآشتی بی هماله

زَمونی بی گه آبادی نشین بیم
مه سر چوپی هزارو نازنین بیم

تموم آسمو بی اُورو دوی بی
گپ اِدنگ شاقه شاق کوگ و تُوی بی

دُهِل و دنگ سازم تافه رو بی
دَواتم بی و بیتم چِل سِرو بی

دیه دیتو خو جِوونی ژلمَژا چی
وِهاری هات و بی پاییزه وا چی

دیه دیتو خو هُماری سینه فرهاد
وَ وَر قیقاچ شیرین بی وفا چی

بیلن تا خو وِژِم تنیا بِگیرم
بِکَن خلوَت گه بی پروا بگیرم

تینی پِر بُغضه دل آماده بونگه
بیلن تا و دنگِ آزا بگیرم

بیلن تا چی کُته اُورِ وهاری
بنالم اسکه سر تا پا بگیرم

بوارم اَسرِ پَل پَل چی هَلونه
روارو بی کس و تنیا بگیرم

بیلن تاگه بنیشمَرشاخ «گرین»
وَروی خلقِ خدا یه جا بگیرم

زنی و زندگونی کُل بِهِل کم
سرِ بی شونه چی دایا بگیرم

وسویک مالم اِ داخ غم یار
کز و کورم برا بیلا بگیرم

غمم سنگینه شوگارم دِریژه
رِیم باریکه پِرکیوارَ لیژه

شو ظلماته چیم، چیم کس نِمُینی
جَرِ ظوره پریشو مس نِمُینی

چه مال بی دری دیری دلِ مه
چیمِ پیوس تری دیری دِلِمه

هر اِیواره گه دردل کل گرونن
عجب حال شری دیری دلِ مه